محمد على مجاهدى
673
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
جولانگه دوبارهء شمشير ذو الفقار * ميدانگه فتوّت سلطان لافتىست هرچند كار عالم بالاش خواندهاند * سيناى كربلا ، حرم خاص كبرياست ميعاد اهل عشق ، مصلّاى عاشقان * مهرابهء محبّت حق ، موضع وفاست گر خود نوايحست گر از كرب و از بلا * صحراى امتحان خدا جاى ابتلاست باب خداست يا حرم اللّه محرمش * نور دل ولىّ خدا ، شاه اولياست مدهوش شد ز رايحهاش جابر ضرير « 1 » * كاين بوى مشك از دم آن آهوى ختاست بست آب گر خليفهء جائر برين مزار * حائر « 2 » شد آب و ، دور زد و ، از ادب نكاست در ماتم عظيم تو اى نخل مكرمت * شد ديدهام پيالهء خون ، قامتم دوتاست از دست ظلم چرخ كه با عترت تو رفت * رويم شخوده « 3 » آمد و ، پيراهنم قباست تا آفتابت آن سر خونين به نيزه ديد * در طشت خون نشسته به هر صبح و هر مساست گريد به درد ، ماهى يونس به نيوا * كاى مه بگو مصيبت ازين صعبتر كراست ؟ خيزد ز ناى شيرىِ شير خدا چو خون * خونريزْ راه شيرى بر خاك نينواست خون تو نيست قصّه توفان باد و آب * توفان آتشست كه از خاك بر سماست از مكّه زى مدينه ، نبى رفت يا حسين * زى مكّه از مدينه روى ، اين چه ماجراست ؟ وز مكّه روز تَرويه روى از چه تافتى ؟ * اى دوست در هواى كهاى ؟ مقصدت كجاست ؟ از خانه سوى صاحب خانه همى روى * خانه ، نه انتهاست تو را خانه ابتداست تو كشتى نجات و ، چراغ هدايتى * از تو به پاى ، دين فرستادهء خداست تو گوهر يگانهء درياى كوثرى * توحيد تو ، نهنگ كمر بسته همچو لاست قربانىِ تو كرد بِراهيم و ، زين سبب * در حقّ تو مديحت محمود مرحباست بپذير هديه خون محبّان خويش را * گر عَمرو نوجوان بود و جَون اگر سياست تا هست روز و هشت شب و هست صبح و شام * از يا حسين گنبد گردون پر از صداست نفرت به خيره گردىِ گردون دوننواز * نفرين به كار كوفىِ بدعهد بيحياست
--> ( 1 ) . ضرير : نابينا . ( 2 ) . حائر : سرگردان . ( 3 ) . شخوده : به فتح و ضمّ اوّل هردو ، خراشيده شده .